چند روز مونده تا نوروز
جستجو در صداي پاك
Loading
باسمه تعالی
با استعانت از خداوند متعال دوازدهمین جلسه شورای مرکزی انجمن مهد فرزانگان با حضوراعضاء شورا درمورخ 17/09/88 ساعت 5 بعدازظهر روزسه شنبه در محل انجمن برگزار گردید.
دستورکارجلسه :هماهنگی دررابطه با جلسه هم اندیشی با اعضاءانجمن مورخ ۱۸/۹/۸۸
حاضرین درجلسه :لیلا راستگو، ناهید شرافتی ، عماد عابد تاش ، مجتبی شعاع ، رسول مهرکش ، اکبر شفیعی(بازرس)
مصوبات :
1ـ مقررگردید جلسه هم اندیشی با حضورکلیه اعضاء رأس ساعت 3 عصر در سالن اجتماعات فرمانداری برگزار گردد.
2ـ چیدمان برنامه ها به صورت زیر مشخص گردید:
-
تلاوت قرآن کریم توسط آقای شامیری
-
شروع برنامه با توضیحات جناب آقای عابدتاش
-
ارائه گزارش عملکرد پاییزه توسط دبیر انجمن(خانم راستگو)
-
توضیحات همایش خشکسالی توسط مهندس مجتبی شعاع
-
گزارش مسئولین کمیته هاهرکدام به مدت 5 دقیقه
-
هم اندیشی پیرامون پیشرفت برنامه ها وتعالی انجمن
-
معرفی برد اشتغال وتیم اداره کننده برد
-
برنامه های لحظه ای توسط دبیر اداره خواهد شد.
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی
و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی
پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد: اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است.
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست
روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

|
مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'
|


